خواندن
شنیده شدن ...
چه معنی ای داره وقتی قرار نیست چیزی تغییر کنه ؟
من که میگم همین الانشم یه غول با شیش تا چشم دور سرش در حالیکه با دو تا دستش داره موهاشو میبافه ، با دست سوم میزنه به شونه ی رفیقش و با یه دست دیگه افق رو نشون میده و میگه : اون گوی آبی رو میبینی ؟ بنظرت چه خبره اونجا ؟ ممکنه اونجا موجوداتی زندگی کنن که تمدن داشته باشن ؟ رفیقشم بهش میگه : کافیه احمق کوچولو . تو کل این کهکشان فقط ماییم که تمدن داریم ... و قبل از تموم شدن افاضاتش یه صفحه جلوشون باز میشه و یه غولبچه با موهای بافته و شیش تا چشم دور سرش و چهار تا دست میگه : پدر ! پدر ! ببین امروز چقدر اورانیوم غنی کردم !
ما یه جزءِ کوچیکِ خود بزرگ پنداریم که بیخودی همه چیو جدی گرفته .
خواننده های روشن و خاموش ، ممنون که تا الان خوندید 
و ببخشید که خودخواهیم میچربه به احترامم به نظر دیگران و کاری که دیگه ازش لذت نبرم کنار میذارم .
خداحافظ
برچسب:
نویسنده: نیکان نجفی