-دوستم درصداش دو برابر منن ، بعد هی ناله میزنه
فکر میکردم ادا در میاره ! ولی شاید اینطور نیست ... شاید خیلیا این فکرو درباره ی منم بکنن ...
-میخوام ساعت بیدار شدنمو بیارم سر یه ربع شیش . امروز استارتشو زدم . واسه اینکه بعد از ظهر نخوابم سمت کتابِ درسی متمایل هم نشدم حتی
-نمیدونم چرا مامان یهو فکر کرد من کاکتوس دوست دارم ، رفت چهار پنج تا گلدون کوچولو خرید گذاشت پشت پنجره ی اتاقم ، بعدم گفت چون کاکتوس دوست داری ، به زودی میکارمشون
من تا حالا درباره ی گل حرف نزده بودم که !
-اومدم کتاب فریدون مشیری رو باز کردم . چند صفحه خوندم . بعد رفتم جلو آینه صاف صاف تو چشام نگاه کردمو گفتم : چرا تعارف میکنی عزیزم ؟
کتابو گذاشتم سر جاش و با خیالِ راحت گفتم : من از شعرِ نو خوشم نمیاد .
-مورد بالا رو چند وقته به همه ی جوانب زندگیم تعمیم دادم . خودم که خیلی بهترم ، ولی شاید چند وقت بعد بخاطر همین ، کسی دور و برم نباشه ...
-موجی هست ، میاد و میره...

نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت توسط ثمین|
برچسب:
نویسنده: نیکان نجفی