اینجا ایران . ساعت سه و نیم بامداد . دارم بچه داری میکنم ! مامان یهو دل پیچه ی شدید گرفت . اول بابا بردش درمانگاه بعد همگی بردنش بیمارستان . بچه رو سپردن دست من . در کمال تعجب ، بچه شدیداً باهام خوب بود! تازه میگفت دوسم داره ! جدیداً همش عکسشو میگفت ! باهم رقصیدیم ، شعر خوندیم ، جاشو عوض کردم ، بهش غذا دادم ، قصه گفتم ، و نهایتاً نزدیکای ساعت ۲ خوابش برد . ساعت سه با گریه بیدار شد ، چند دقیقه بغلش کردم راه بردمش دوباره خوابید . الانم کنارش دراز کشیدم هر ده دقیقه یه بار یه طرف میچرخه منم میرم همون طرف که اگه بیدار شد نترسه !
ناموساً این همه فحش حق یه عمه نیست .
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت توسط ثمین |
برچسب:
نویسنده: نیکان نجفی
تاريخ: چهارشنبه
31 خرداد
1396 ساعت: 6:39