بعد از چند دقیقه یکی از پسرا کلاهشو کشید و موهای رضا عینِ باب راس پاشید بیرون
وقتی مشاورمونو کشوندیم تو کلاس و از ذوق نمیتونست حرف بزنه ، علیرضا آهنگ گذاشت و با رضا رقصید
اون روز ، روز خیلی شادی بود . هممون خر ذوق بودیم و حتی مشاورمون با اون جدیتش ملو شده بود و موقع مشاوره هم قربون صدقمون میرفت . اکثر دخترا اولین بار بود رضا رو میدیدن .اگه رضا رو از رو اولین برخورد قضاوت میکردم ، میتونستم بگم یه پسر فان که بهش میخوره خاص بودنِ اهلِ هنر رو داشته باشه .
چند وقت بعدش ، دوستم با علیرضا تا حدودی صمیمی شد ، و از طریق دوستم و علیرضا بیشتر رضا رو شناختیم . رضا تنها پسر اون آموزشگاه بود که تو فاز دختر نبود ، لااقل تا جایی که ما فهمیدیم . رضا دو سال جهشی خونده بود و 16 سالش بود ؛ من یه سال جهشی خوندم و این اولین بار بود که کوچکترینِ جمع نبودم . خیلی زود فهمیدیم رضا همون قدر که بنظر میرسید خاصه ، ولی مدلِ خاص بودنش با چهره ی فانی که اولین بار ازش دیدیم متفاوت بود . به واسطه ی دوستم ، علیرضا با منو یه دوست دیگه هم کم کم صمیمی شد . علی میگفت رضا باهوش ترین آدمیه که تو عمرش دیده . گفت رضا شطرنج بازه و چهار سال قهرمان کشور بوده . اما الان دو ساله که بخاطر کنکور شطرنج رو کنار گذاشته و این قضیه خیلی بهش ضربه زده . رضا ، عضوِ جدیدِ گروه تلگرامی مشاوره مون ، جواب همه ی سوالات درسی بچه ها رو درست میداد و این باعث شد توجهمون بیشتر بهش جلب بشه . منو اون دو تا دوستم ریاضیمون لنگ میزد . علی پیشنهاد داد کلاس رفع اشکال بذاریم و رضا باهامون کار کنه . مشاورِمون با گروهی درس خوندن موافق بود ، و این کلاس رفع اشکال سریع تشکیل شد . علی و رضا و منو دو تا دوستام و یکی دیگه از دخترای مشاوره . رضا با بچه های یکی دو سال بزرگتر از خودش انقدر مسلط ریاضی کار میکرد که هیچکدوممون حتی حس نمیکردیم یه دانش آموز داره بهمون درس میده ، چه برسه به اینکه ازمون کوچیکترم هست !
اون کلاس چند ماه ، تا عید ، ادامه داشت . بعدش رضا هم به جمع اونایی که فقط تو تلگرام میدیدمشون پیوست و بعد از دیلیت اکانت کردنم ، تا الان ، دورادور خبرشو دارم .
تو جلسه ای که مشاورمون برای خانواده ها گذاشته بود مامانم مامان رضا رو دید . گفت مامان رضا خیلی نگرانه ؛ فاصله گرفتن از شطرنج برای رضا شکست بود و اگه امسال هم کنکورش مثل پارسال شه ، براش ضربه ی خیلی سنگینیه .
یه بار هم خودِ رضا گفته بود : دارم همسنامو میبینم که سوم دبیرستانن و هم تو شطرنج پیشرفت میکنن و هم به درسشون میرسن ، ولی من از شطرنج جا موندم ، اونم درست وقتی که همه برام آینده ی درخشانی پیش بینی میکردن ، و گیر کردم وسط کنکور ...
من شرایط رضا رو نداشتم هیچوقت ، اما میتونم درکش کنم . اون موقع که میخواستم جهشی بخونم ، از بدی های جهشی خوندن اینو میگفتن که بچه ممکنه دچار خلأ بشه ، یا از کارایی که همسن هاش انجام میدن جا بمونه و وارد محیط هایی بشه که برای سنش زیادن . من این مشکل ها برام پیش نیومد و همین الانشم میگم اگه زمان برگرده عقب سال های بیشتری جهشی میخونم . اما برای رضا مشکل دوم بوجود اومده ... مجبور شده از علاقش بگذره چون می گفتن بخاطر هوش زیادش حیفه که درسو ادامه نده . اگه رضا واقعاً یه سال به درس میچسبید و بعد از یه سال به شطرنج برمیگشت ، همه چی خوب تموم میشد . اما حالا که سال دومش هم هست فرار میکنه از همه چی . بعد از کلاسی که با ما داشت ، کلاس های دیگه ای هم گذاشت برای دوستاش و حتی اونایی که اصلاً نمیشناختشون ! ما بعد از اینکه فهمیدیم ، بابت چند ماهی که ازش خواستیم بهمون درس بده عذاب وجدان گرفتیم...
جدیداً بین صحبتاش گفت یک ماهه زیست نخونده
خبر قبولیِ رضا به اندازه ی قبولی خودم خوشحالم میکنه ، و اگه نشه ...
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۶ساعت توسط ثمین|
برچسب:
نویسنده: نیکان نجفی